🔴قصیدهی نامه (✍️احمد شاملو)
🆔
@Sedaiemardomبدان زمان که شود تیره روزگار، پدر!
سراب و هستو روشن شود بهپیش نظر
مرا - بجان تو - از دیرباز میدیدم
که روز تجربه از یاد میبری یکسر
سلاح مردمی از دست میگذاری باز
به دل نمانَد هیچات، ز رادمردی اثر
مرا به دام عدو ماندهای، بهکام عدو
بدان امید که رادی نهم زدست مگر؟
نه گفته بودم صد رَه که نان و نور، مرا
گر از طریق بپیچم شرنگ باد و شَرَر؟
کنون من، ایدر حبس و بند خصم نیم
که بند بگسلد از پایِ من؛ بخواهم اگر:
به سایهدستی بندم زپای بگشاید
به سایهدستی بردارَدَم کلون از در!
من از بلندی ایمان خویشتن ماندم
درین بلند که سیمرغ را بریزد پَر
چه درد اگر تو به خود میزنی بهدرد انگشت؟
چه سِجْن اگر تو، به خود میکنی به سِجن مَقَر؟
به پهندریا دیدی که مردم چالاک
برآورند زاعماق آب تیره دُرَر
به قصه نیز شنیدی که رفت و در ظلمات
کنار چشمهی جاوید جُست اسکندر
هماین ترانه شنفتی که حق و جاهِ کسان
نمیدهند کسان را به تخت و در بستر.
نه «سعد سلمان»ام من، که ناله بردارم
که پستی آمد از این برکشیده با من بر.
چو گاه رفعتام از رفعتی نصیب نبود
کنون چه مویم کافتادهام به پست اندر؟
مرا حکایت پیرار و پار پنداری
زیاد رفته که با ما نه خشک بود، نهتر؟
نهجَخ شباهتمان با درخت باروری
که یکبدان سال افتاده از ثمر دیگر،
که ساليان دراز است کاین حکایت فقر
حکایتیست که تکرار میشود به کِرَر
نه فقر، باش گویمت چیست! تادانی:
وقیحمایه درختی که میشکوفد بَر
در آن وقاحت شورابه، کز خجالت آب
به تنگبالی بر خاک، تنزند آذر!
تو هم به پردهی مایی پدر، مگردان راه
مکن نوای غریبانه سر بهزیر و زبر
چهات اوفتاده؟ که میترسی ار گشایی چشم
تو را مِس آید رؤیای پُرتلالوی زر؟
چهت اوفتاده؟ که میترسی ار بهخود جُنبی
زِ عَرش شعله، دراُفتی به فرشِ خاکستر؟
به وحشتی که بیفتی زتخت چوبی خویش
بهخاک ریزدت احجارِ کاغذین افسر؟
تو را که کسوت زرتارِ زرپرستی نیست
کلاه خویشپرستی چه مینهی بر سَر؟
تو را که پایه برآب است و کارمایه خراب
چه پی فکندن در سیلبارِ این بندر؟
تو کز معامله جز باد دستگیرت نیست
حدیث بادفروشان چه میکنی باور؟
حکایتی عجب است این! ندیدهای که چهسان
به تیغ کینه فکندندمان به کوی و گذر؟
چراغ علم ندیدی به هرکجا کُشتند
زدند آتش هرجا به نامه و دفتر؟
زمین زخون رفیقان من خضاب گرفت
چنین به سردی در سرخی شفق منگر!
یکی به دفتر مشرق ببین پدر، که نبشت
به هر صحیفه سرودی زفتح تازه، بشر!
بدان زمان که به گیلان بهخاکوخون غلتند
به پایمردی، یاران من به زندان در،
مرا، تو درس فرومایه بودن آموزی
که توبهنامه نویسم به کام دشمن بَر؟
نجات تن را زنجیر روح خویش کنم
ز راستی بنشانم فریب را برتر؟
زصبح تابان برتابم -ایدریغا- روی
به شام تیرهی رو درسفر سپارم سر؟
قبای دیبه به مسکوک قلب بفروشم
شرف سرانه دهم وانگهی خَرَم جُل خَر؟
مرا به پند فرومایه جان خود مگزای
که تفته نایدم آهن بدین حقیر آذر:
تو راه راحت جان؛ گیر و من مقام مصاف
تو جای امنوامان گیر و من طریق خطر!
١٣٣٣ زندان قصر
👈با صدای شاعر:
https://t.me/sedaiemardom/5835